السيد الطباطبائي ( مترجم وشارح : محسن دهقانى )

28

فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى )

اوّلى اين دو كلمه كه در ميان اندوخته‌هاى ذهنى ما مرتكزند راهنمايى مىكند ، ولى هيچ‌گاه تعريف به جنس و فصل نيستند تا ماهيت حقيقى اين دو را برملا سازند . مطلب ديگر اين كه در تعريف واحد گفته شد واحد عبارت است از چيزى كه از آن جهت كه تقسيم نمىشود قبول قسمت نمىكند . سؤال اين است كه قيد « من جهة التى يقال أنه واحد يا قيد من حيث أنه لا ينقسم » براى چيست ؟ پاسخ آن است كه واحد در اصطلاح فلسفه دو معنا دارد ؛ يكى واحد به معناى حقيقى و خاص خود كه نقطه مقابل كثير است و ديگرى به معناى عام و غيرحقيقى خود كه در حقيقت به اين لحاظ معنايى است كه هم واحد را شامل مىشود و هم كثير را و نقطه مقابل كثير به حساب نمىآيد . كثير از آن جهت كه يك موجود است يك واحد است . مثلًا يك ده‌تايى يا يك بيست‌تايى از آن جهت كه موجود هستند يك واحد به شمار مىآيند . يك « عشره » از حيث آن كه يك موجود است يك واحد به شمار مىآيدو از اين حيث قابل تقسيم نمىباشد . اما از آن حيث كه مركب از آحاد هست قابل تقسيم به آحاد كوچك‌تر مىباشد . پس در عدد « عشره » دو حيث وجود دارد ؛ يكى حيث وحدتى است كه دارد . و به اين ملاك انقسام ناپذير است . و ديگرى حيث كثرت او كه به اين ملاك انقسام پذير است . با توضيح فوق اكنون مىگوييم كه در تعريف آمده‌است كه : واحد چيزى است كه از آن جهت كه تقسيم نمىپذيرد قبول قسمت نمىكند . مفاد عبارت اين هست كه در واحد عام و غيرحقيقى مانند يك عشره يا يك لشكر با يك كهكشان دو حيث وجود دارد . حيث وحدت و حيث كثرت . حيث وحدت آن به ملاك حيث انقسام ناپذيرى آن است . يعنى يك عشره يا يك لشكر يا يك كهكشان از اين جهت كه هر كدام يك موجود به شمار مىروند ، يك واحد محسوب مىشوند .